آ کلاه دار

در تب و تاب رسیدن به کمالم

- همیشه ناکافی بودم

خیلی وقته که پذیرفته‌ام قرار نیست هیچ وقت براشون کافی باشم. همین شد که از یه زمانی تصمیم‌هایی که می‌دونستم قراره با نارضایتی مواجه بشن رو راحت‌تر گرفتم. همیشه ته ذهنم اینه که they're gonna be disappointed anyway, do what makes you happy and ignore them. اما وقتی actively مدام این حس رو بهت بدن همیشه مواجه شدن باهاش خیلی هم راحت نیست. وقتی برای یک موضوع هزاربار تکرار بشه که کافی نیستی یه جایی بلاخره از حوصله و تحملت خارج می‌شه. یه جایی حس می‌کنی دیگه سرزنش شدن برای بار هزارم، برای چیزی که از کنترل تو خارج بوده کافیه واقعا.

الان درگیر آزمون و خطا و چیدن پلن جدید برای زندگیمم چون پلنی که یکی دو سال روش وقت گذاشتم و دقیق رسمش کردم خراب شد. طبیعیه که وقتی به صورت غیرمنتظره در موقعیت جدید قرار می‌گیری باید بگردی ببینی می‌خوای چیکار کنی، چی رو پیش ببری و به چی بپردازی. باید برنامه‌های بلندمدتت رو از نو بچینی تا بدونی امروز و اینجا چیکار کنی و چطور در راستای رسیدن بهشون قدم برداری؛ و طبیعتا فکر می‌کردم آدم‌ها اینو می‌فهمن. امروز ولی با این مواجه شدم که نه، واقعا درکی از این موضوع ندارن. وقتی از گشتن برای پیدا کردن پلن بعدیم می‌گفتم چنان سرکوب شدم که باورم نمی‌شد. فکر نمی‌کردم ازم توقع بره که بچسبم به چیزهای بی‌ارزش، نگردم ببینم چی می‌خوام و برای چیز بزرگتری گام بر ندارم. انتظار نداشتم چندبار تو یک روز این حس بهم القا بشه که مشکل از منه، منم که ناکافیم. انتظار نداشتم تو شلوغ ترین دو هفته‌ی زندگیم هرروز به طرق مختلف با این پیام از سمتشون مواجه بشم که کمی، کافی نیستی، اشتباهی، عقب اقتادی، جا موندی.

عموما به این شکل با ماجرا کنار میام که ولش کن، مکانیزم دفاعیشونه اما راستش تو این ماجرا، تو مسیری که بخش بزرگ و مهمی از زندگی شخصی من بود هیچکس به اندازه‌ی من آسیب ندید. منطقی نیست دیگرانی که فقط این‌ها رو دیدن حالا برای گذر ازش به منی که آسیب اصلی رو دیدم بیشتر آسیب بزنن.

من کافی نیستم، هیچوقت کافی نبودم. هیچوقت بهم برای تلاشم افتخار نکردن، همیشه حتی وقتی دقیقا نتیجه‌ای که ازم می‌خواستن رو گرفتم بازهم کم بودم، بازهم راضی نبودن، بازهم نتیجه براشون کافی نبود؛ کم بود. اما از اینکه وقتی تو اوج فشار جسمی و روانیم مدام این رو تکرار کنن خستم. از اینکه هزاربار بهم نشون بدن ازم ناامید شدن برای اتفاقی که من دستی توش نداشتم خسته‌ام. از تحقیر شدن برای قدم برداشتن تو راه آرزوهای خودم خسته‌ام.

۲ ۲
ملوچک ..
۰۲ خرداد ۲۱:۳۰

میدونی چیه رفیق،خیلی تلخه ولی مجبوریم واسه خودمون زندگی کنیم،فارغ از حتی خانواده....

 

ویــ ـانا
۰۲ خرداد ۱۹:۳۳

چقدر میفهمم چی میگی :)

ولی ما ناکافی نیستیم...مشکل از اوناست که توقعاتشون خیلی زیاده و هیچ وقت راضی نمیشن..

پاسخ :

بله عزیزم ما ناکافی نیستیم، ما فقط برای اونا کافی نیستیم چون در هر صورت راضی نمی‌شن. و متاسفم که درکش می‌کنی ☹️
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
About me
همیشه مجبور شدم با آدم‌ها سر و کله بزنم که آ اول اسمم کلاه داره و اگه کلاهش رو نذارید اشتباه خونده می‌شه. اون‌قدر که دیگه همه من رو با آ کلاه دار به خاطر میارن. حالا این آ کلاه دار خلاصه‌ای از منه؛ جایی که آ بتونه حرف بزنه و بگه کلاهش رو سر جاش بذارن. 
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان