آ کلاه دار

در تب و تاب رسیدن به کمالم

- سایه‌ی شک افتاده به روی خودباوریم

کلافه‌ام. ایمیلی که منتظرشم هنوز نیومده. خوابم، تغذیه‌ام و ورزشم بهم ریخته. پرخوری عصبی برگشته و میلم به شیرینی تمومی نداره. ذهنم سنگین و خسته است. فشار کارهای روی دستم تو اوجه و انرژی‌ای برای رسیدن بهشون ندارم. رفتارهای ایمپالسیوم زیاد شدن و این عصبی‌ترم می‌کنه. این وسط فشار انتظارات دیگران هم خسته‌ام کرده. دلم برای روزهای آرومی که چندسالی می‌شه که خبری ازشون نیست تنگ شده. دلم برای استرس نداشتن تنگ شده. دارم خودم رو گم می‌کنم. نمی‌دونم کدوم تصمیم و کدوم رفتار واقعا مال منه و کدوم بر اثر اضطرابه.

امروز از صبح تا همین الان که ساعت دو و نیم شبه مودم پایین بود. دو وعده غذا رو اسکیپ کردم، یه دریا قهوه خوردم، کار نکردم، با هیچ‌کس حرف نزدم و الان بخاطر این بی‌نظمی کلافه‌ترم. تو این نقطه حالم با خودم بده. تا همین دیروز با خودم خوب بودم و فقط شرایط اذیتم می‌کرد حالا ولی دیگه از خودمم بدم میاد. مکالمه درونیم با خودم به شدت بد شده. حتی از این که چندباری از حال کنونیم نوشتم هم دیگه بدم میاد.

دیشب آخر کار مدیرم کلی ازم تعریف کرد و بهم گفت دوست داره هر بیزنسی که داره من بخشی ازش باشم؛ حتی در آینده به عنوان مدیر و شریک. استادم هم اواخر ترم پیش همچین چیزی بهم گفته بود. اولش یکم خوشحال شدم ولی از اون موقع تا الان دارم فکر می‌کنم من اون‌‌قدر که آدم‌ها فکر می‌کنن کارآمد نیستم. احساس می‌کنم فقط دارم توانمند بودن رو ماسک می‌کنم و همین روزاست که این ماسک کنار بره و من نابلد و ضعیف رو همه ببینن. همین روزاست که یه اشتباه بزرگ کنم و بعد از دیدن من بدون ماسک مدیرم حرفش رو پس بگیره و استادم ازم امید ببره. خیلی می‌ترسم که دستاوردهامو از دست بدم. من خیلی چیزها رو بلد نیستم.

 

 

۱

- روی دیگر بزرگسالی

نوجوون که بودم بزرگسالی به نظرم از بین رفتن مسیرهای از پیش مشخص شده، آزادی، از قبل پر نشدن ساعات هرروز با مدرسه و خوش گذرونی بود.
از هجده سالگی که عبور کردم دیدم علاوه بر اون‌ها بزرگسالی استرس، فشار، کمبود وقت، تصمیمات بزرگ و به دوش کشیدن بار نتایجشونه. دوراهی و انتخاب‌های سخت و تنها پیش رفتنه. خستگی، فرسودگی انتظار و صبوریه.
به آوای نوجوون و حتی آوای امروز می‌گم: هر دوره‌ای از زندگی خوبی‌ها و بدی‌های خودش رو داره. سختی‌ها با بزرگ شدن زیاد می‌شن ولی ارزشش رو دارن. شاید دیگه هیچ وقت فرصتش پیش نیاد که لذت‌های نوجوونیت رو دوباره تجربه کنی ولی فرصت‌های دیگه و لذت‌های دیگه‌ای رو تجربه می‌کنی. پذیرش، پیش رفتن با جریان زندگی و نچسبیدن به چارچوب‌های قدیمی کلید کشف این لذت‌های جدیده.

۲

- معلق بودن از دویدن میون طوفان سخت‌تره

یه نفر چند وقت پیش بهم گفت تو این مسیر نه عجله جواب می‌ده نه استرس. تو هرچقدر هم استرس بکشی روندها باید پیش برن و استرست هیچ چیزی رو تغییر نمی‌ده یا سریع نمی‌کنه. خودت رو بی‌خودی اذیت نکن و مشغول کارهایی شو که دوست داری.
من عجله‌ای ندارم ولی هرکاری می‌کنم از پس اضطرابم برنمیام. این روزها تحریک پذیر، عصبی و به شدت حساس شدم. سرم رو با کارهای مورد علاقه‌ام گرم می‌کنم و منتظرم بگذره ولی از انجامشون لذت نمی‌برم. از بلاتکلیفی و انتظار کلافه‌ام؛ از معلق بودن هم. کاش می‌شد چشم‌هام رو ببندم و وقتی باز کنم که همه چیز به نتیجه رسیده.

بلدم که وسط طوفان بدوم و مدام خودم رو با شرایط جدید سازگار کنم ولی بلد نیستم معلق بمونم و کاری نکنم. بلد نیستم وقتی هیچ چیز مشخص نیست و کاری هم ازم بر نمیاد باید چطور حواسم رو پرت کنم. من با دویدن حین طوفان حس زنده بودن می‌کنم ولی این معلق بودن بهمم می‌ریزه. احساس می‌کنم شبیه یه سنگ گوشه‌ی بیابونم وقتی نمی‌تونم کاری کنم و باید مدت طولانی فقط انتظار بکشم.

حالا ساعت‌ها پشت لپ‌تاپ خودم رو غرق کار می‌کنم، هری پاتر می‌خونم و بارها قهوه درست می‌کنم. به هر چیزی که حواسم رو پرت کنه و کمی هم بهم حس زنده بودن بده چنگ می‌اندازم که تو سیاهی غرق نشم.

شاید قراره که طی این ماجراها صبورتر بشم.

۱ ۱

- دوران گذار

خونه: احساس می‌کنم اخیرا نمی‌تونم خوب خودم رو ابراز کنم. انگار که بین من و خونواده یه فاصله‌ی بزرگ افتاده از وقتی که همه باور کردیم هرچی بشه، کمی دیرتر یا زودتر من از چند وقت دیگه، دیگه همیشه تو این خونه نیستم. دیگه نمی‌تونیم تصمیم‌ها و فکرهامون رو همسو کنیم. من راه خودم رو می‌رم و اونا راه خودشون رو و هر دو طرف ماجرا فکر می‌کنیم که به هرحال که ما دیگه قرار نیست تمام وقت با هم زندگی کنیم. من دیگه زیاد تو تصمیم‌های خونه خودم رو قاطی نمی‌کنم و اونا هم دیگه خیلی برای آینده من رو قاطی ماجراها حساب نمی‌کنن. این فاصله انگار اون همفکری و همدلی همیشگی رو ازمون گرفته. حالا یه عضو جدا از خونه به حساب میام که مهمونه، موقته و انگار که تو این خانواده حل نمی‌شه.

کار: من از خونه کار می‌کنم و این یعنی همیشه حین کار توانایی ابراز فکرم رو ندارم. خیلی وقت‌ها مجبورم ایده‌ام رو برای خودم نگه دارم و کار رو طبق برنامه اجرا کنم چون وقت ابراز دوره. از طرفی بخاطر شرایط خوب کاریم و فضای خوب تیممون خیلی خوشحالم و از طرفی حس می‌کنم دوست دارم که کارم رو عوض کنم. انعطاف پذیریش رو، آزادیم رو، از خونه کار کردن و اعتمادی که بهم دارن رو دوست دارم. دوست دارم که بهم پر و بال می‌دن و خیلی برای تصمیمات مهم روم حساب می‌کنن ولی احساس می‌کنم خط فکریمون، سیستم کاریمون، نظممون و شیوه‌ی برنامه ریزی و اجرامون خیلی متفاوته. با وجود این‌ که مشکلی نداشتیم حس می‌کنم نیاز دارم مدتی با آدم‌هایی که بهم شبیه‌ترن کار کنم.

تحصیل: بخش تحصیل زندگیم عملا رو هواست. نمی‌دونم اصلا ترم بعد همین دانشگاهم یا نه. نمی‌دونم پاییز که بشه کدوم شهرم. نمی‌دونم باید چه کاری کنم و چطور پیش ببرمش. سردرگمم. می‌ترسم از اتفاق‌های پیش روم. فرقی نمی‌کنه همینجا بمونم یا عوض بشه دانشگاهم، به دنبال هر دوش باید با چیزهایی که به سختی ردشون کردم دوباره رو به رو بشم. به دنبال هر دوش یه راه طولانی جلوی پام قرار می‌گیره چون دیگه قرار نیست دو ترم دیگه دانشگاه رو تموم کنم. اگر برم که حدود سه سال کامل جلوی پامه و اگر موندنی بشم که بخاطر مرخصی‌‌ این ترمم و تک ورودی بودن دانشگاهمون مجبورم این ترم رو هم یا مرخصی بگیرم یا با حداقل واحد بگذرونم و عملا حدود دو سال دیگه این لیسانس ادامه داره. درگیر زبان و آماده شدن برای آزمون ورودی و همه چیزهای باقی مونده‌ام و فکر به چیزهایی که گفتم داره ذهنم رو اذیت می‌کنه.

روابط: روابط دوستانم خوب و باثباتن اما از رابطه‌ی احساسی انگار فرار می‌کنم. اونقدر با سردرگمی‌هام در کار و تحصیل گرفتار شدم که حوصله‌ی وقت گذاشتن برای رابطه رو ندارم. انگار که تموم انرژیم رو دارم جای دیگری صرف می‌کنم و دیگه انرژی‌ برای پیدا کردن آدم جدیدی ندارم. آدم‌ها رو از خودم می‌رونم چون که دوست ندارم فرد جدیدی رو قاطی سردرگمی‌هام و پیچیدگی‌های پیش روم کنم. آدم‌ها حیفن که قاطی رابطه‌ای بشن که وقتش کمه، فاصله پیش روشه و آدم مقابلشون به قدری سرش گرمه که نمی‌تونه به خوبی براشون وقت بذاره.

خودم: دارم خودم رو بهتر می‌شناسم. نبودن تمرکز خیلی اذیتم می‌کنه. ذهنم برای تمام چیزهای بالا بهم ریخته است و فشار زیادی رو احساس می‌کنم. این روزها دلم مدام تنهایی می‌خواد و خیلی ازش لذت می‌برم. خودم رو میون تموم چیزهایی که قاطیشونم می‌بینم و از طرفی به خودم افتخار می‌کنم و از طرف دیگه احساس خستگی می‌کنم. تو دوران گذار به سر می‌برم. دارم از عضو خانواده بودن به یک خانواده‌ی مستقل تک نفره بودن تغییر هویت می‌دم و خودم رو هم برای چالش‌هاش آماده می‌کنم. دارم فردیتم رو پررنگ می‌کنم و از قبل هم کمتر با گروه‌ها یک رنگ می‌شم.

 

۱

- مسیرهای جدیدن که به مقصدهای جدید می‌رسن

مسیرهای قدیمی رو رها می‌کنم؛ این مسیرهای جدیدن که به مقصدهای جدید می‌رسن. انتخاب‌های جدید، تصمیم‌های جدید و رفتارهای جدیدن که موقعیت‌ها و شرایط نو رو خلق می‌کنن. چشم‌ها رو به روی شایدها می‌بندم و می‌ذارم راه منو با خودش همراه کنه. دست خودم رو می‌گیرم تا بدونم گم نمی‌شم و حواسم رو جمع می‌کنم تا سورپرایزها بهمم نریزن بلکه برام هیجان داشته باشن. رو به اتفاق‌های نو و شرایط از پیش مشخص نشده آغوش باز می‌کنم و می‌ذارم زنده بودن رو با تموم وجود حس کنم. هیچ چیز عوض نشده بلکه چون من آدم جدیدی شدم تجربه‌ام از شرایط متفاوت شده. رو به راهی که هیچ‌کس نمی‌دونه چه پیچ و تاب‌هایی قراره داشته باشه و چقدر ممکنه تغییرم بده قدم اول رو برمی‌دارم. مسیر زمان‌بره و مهمه که بتونم ازش لذت ببرم تا این زمان هدر نره. از این تب و تاب و تغییر راضیم. زیر لب زمزمه می‌کنم:«دریایم و نیست باکم از طوفان». بذار طوفان‌ها بیان و برن و من رو نو کنن.

۱ ۰
About me
همیشه مجبور شدم با آدم‌ها سر و کله بزنم که آ اول اسمم کلاه داره و اگه کلاهش رو نذارید اشتباه خونده می‌شه. اون‌قدر که دیگه همه من رو با آ کلاه دار به خاطر میارن. حالا این آ کلاه دار خلاصه‌ای از منه؛ جایی که آ بتونه حرف بزنه و بگه کلاهش رو سر جاش بذارن. 
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان